لسان الملك سپهر
117
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
باز نمائيم كه چگونه ايشان نصرانى شدند و شريعت عيسى پيش گرفتند . معلوم باد كه نجران بلدهاى در سرحدّ اراضى مكّه بود از سوى يمن ، و گروهى از قبايل عرب كه نسب به بنى تغلب مىبردند در آن بلده سكونت داشتند و بر كيش بتپرستان مىزيستند ، و ايشان را در ظاهر شهر نخلهء خرمائى بس عظيم بود كه هم پرستش آن را واجب شمردندى و هر سال يك روز عيد كردندى ، و چون روز عيد فرا رسيدى خرد و بزرگ فراهم شده از شهر بيرون مىشدند و بتهاى خود را گرد آن درخت نصب مىكردند و هر حلى و زيور كه زنان ايشان را بود از آن درخت مىآويختند و جامههاى ديبا بر آن مىپوشانيدند و از بامداد تا شبانگاه در آنجا اعتكاف مىفرمودند و گاهگاه گرد آن شجره طواف مىنمودند و شياطين از آن درخت بديشان سخن مىكرد و بر طريق باطل ايشان را مأمور مىداشت ، آنگاه به خانههاى خويش بازشده ، يك سال بدان گفتار كردار داشتندى ، و چون ديگر باره آن عيد فرا رسيدى آن كار از نو كردندى . در آن ايام مردى كه او را فيميون نام بود و نسب با حواريون عيسى عليه السّلام داشت در اراضى شام باديد آمد ، و او مردى زاهد و متّقى و مستجاب الدّعوة بود و بر شريعت عيسى مىزيست و با دستمزد خود معاش مىكرد و صنعت او بنّائى و ديوارگرى بود ، و قانون داشت كه ايام هفته را به كار بنّائى روزگار مىگذاشت ، و چون روز يكشنبه فرا مىرسيد دست از حرفت كشيده مىداشت و از بامداد به گوشهء بيابانى گريخته تا شامگاه در حضرت يزدان به نماز و نياز و ستايش و نيايش مشغول بود . و چون اهل بلده و قريه بر حال او وقوف مىيافتند از آنجا فرار كرده به اراضى ديگر مىشد و به كار خويش مىپرداخت . در زمان او مردى كه او را صالح نام بود در نهانى از حال او آگاه شد و چنان افتاد كه در مهر فيميون كار بدانجا برد كه بىديدار او زيستن نتوانست ناچار چنان كه فيميون ندانست از قفاى او گام برمىداشت و به دو نگران بود تا روز يكشنبه فرا رسيد و فيميون به صحرا شتافته در نماز ايستاد و صالح چند گام دور تر از وى در گوشهاى مخفى شده نظارهء او مىكرد ، ناگاه مارى را ديد كه هفت سر داشت و از يك جانب بيرون شده قصد فيميون كرد ؛ و فيميون چون آن جانور را بديد از خدا هلاكش بخواست و در حال آن مار عرضهء هلاك و دمار گشت . اما صالح ندانست كه مار به